تبلیغات دوشنبه 11 خرداد 1388

سیب زمینی ها همیشه با ما دوست بوده اند
چه وقتی كه بر آب راه می رفتیم
چه زمانی كه در شیشه ها گم شدیم .
روزنامه خبر مرگ قطعی را داد .
تو گفتی:
این گربه زرد را دیده ای ، شكمش را خط خطی كرده اند ؟
تمام چشمم را فشردم .
از آن قطره ای بیرون آمد
لكه ی قهوه ای روی كاغذ سفید .
حالا همه می فهمند كسی این خبر را خوانده است
كسی كه سیب زمینی ها را پخته و در بشقاب پرت كرده .
گفتی نمك ندارد .
اما خوشحال بودی
كه شكمت راه افتاده و كفش هایت شكل پایت را حفظ می كنند
وقتی كه خانه نیستی.
گفتم از این شكلات ها بردار
دستت را دراز كردی
روزنامه از دستت رفت .
روی
كاكتوس ها افتاد .
جمعه 18 اردیبهشت 1388
اما باران نه
آسمان سفید صبح
در پنجره طاقی شکل
آبی شد
و دست اخر
بنفش
همسا یه پنجره اش را نبسته است
پایین پرده نشستم
و میز چوبیشان را دیدم
با دسته ای ازعروسک های پارچه ای
و یک کوله پشتی سبز
مربوط به دوران مدرسه .
شنبه 1 فروردین 1388
لباس ها مرا به زور می پذیرند
مرا از آنها خلاصی نیست
نان و شیر و کبریت لازم است تا من زنده بمانم
صبح بعد از وداع بزرگ هم یادم هست
که خانه بوی شیر جوشیده می داد
تلفن به علت بدهی قطع بود
و موکت ها ی خانه
در پرتو آفتاب کم رنگ می شدند
آن روز هم لباس ها مرا پس زدند
چنان بر هم می لغزیدندکه فقط جسم من فاصله بود
شلوار های سبز
روی زیرشلواری های قرمز
یادم هست که می خواستم از خودم دفاع کنم
پس عکس هایم را همه جا گذاشتم
روی دیوار
روی پرده
می خواستم خودم را بکشم
اما شعبده بازی بود
یک حقه قدیمی
مگر لباس ها می گذارند
چنان به هم می پیچند و از سرو کول عکس ها بالا می روند
که دیگر نه جایی برای من می ماند و نه تو
با چند جمله کوتاه
همه چیز را هم آوردی
و بعد با زن دلخواهت ازدواج کردی
چقدر مواظب بودی که نبینمت
تا دوباره عاشق تو شوم
چرا فکرنکردی که می دانم شیری هستی که ناخن هایش را کشیده اند .
چقدر به دکمه های لباس تو فکر کردم
مثل یک عنصر عاشقانه شاد
حتی بیشتر از چشمانت
تعجب اور نیست
که تو بسیار به جغد شبیهی…
گل های خشکی که از خیابان برداشتم
هنوز هم بالای تخت خواب من است
نمی بینمشان
اما می دانم از رنگ و رو افتاده اند
مثل انگور های تابستانی که خشک و چروکیده می شوند
تا زنان میانسال آتها را با چای بخورند
هیچ وقت تو را به درستی نشناخته ام
می آمدی و می رفتی
اما فقط من بودم
لباس هایم
و لباسهایت
سه شنبه 8 بهمن 1387
از خودم برایت دسته ای از اهنگ های قدیمی می فرستم. تا با طبل و دف در گوشت به صدا درایند. وقتی كه مثل اسبی چموش در سنگفرش خیابان راه می روی ازخودم برایت تكه پارچه های رنگی می فرستم با باد كه چشمانت را بپو شانند وقتی كه رگه های قرمز در ان جوانه می زنند در جنگل صدای شیون می آید و اسبی خلاص می شود از روده هایش داروهای محلی می سازنند بدون انكه چشمانش را ببندند. پس زندگی اش رادوباره می بیند. با جنبش هزار حشره كوچك در خاك . ما از جنگل بسیار دوریم اما بوی خون اسب ما را اسوده نخواهد گذاشت وقتی كه چراغ ها را خاموش می كنیم من جایی را می شناسم كه هیچ صدایی منعكس نمی شود . هیچ كس در باره اینده سخن نخواهد گفت كه یك تصویر را از صد جهت توضیح دهد تا سیاه و سفید به هم بخورد جایی كه چیزی را نمی شنوی پیش از انكه گفته شود . فقط می توانی دستانت را تكان دهی یا خودت را با انها بشویی یا تكرارمصرف رااز هر چیزی پاك كنی از انگور های دانه درشت شراب بیرون می اید تو با تفاله هایش مست می شوی تفاله هایی با این طعم گس ابدی تو بودی ! اشتباه نكردم ! خانه ی شنی ات تا غروب سالم مانده بود تو حتی به قرمزی لباس های مردم اشاره كردی و خندیدی و این طبیعی ترین كار ممكن بود. از جماعت دور افتادم حوصله درد كشیدن ندارم كه ماسه ها در چشمم بریزند و موجودات كوچك خاكزی در رطو بت ان بمیرند . در یك شب خنك كه درها ارام بسته شوند و این سكه های طلایی در انفجاری مثل شكستن یك كوزه پایین بریزند تمام لباس ها برای من دوخته می شود . آن روز من ساعت ها با تو در باره زیبایی هر صفحه از روزنامه و بوی وحشی روستاهای شمال حرف خواهم زد .
شنبه 20 مهر 1387
هیچ دفترچه یادداشتی مرا نجات نخواهد داد ابی یا خاكستری هر چه در ان نوشته باشم. تمام كاغذ ها پرنده می شوند پرنده های سفید و در اتاق می چرخند دهانم را كه باز می كنم سگی هار از ان بیرون می اید پرنده ها گرد باد می شوند و سگ تابوتی با پنجه هایی شور به هم می اویزند و از انها تنها خاكستری زنده در دستانم می ماند در تاریكی به هم خیره می شویم میدانم كه فردا خورشید می اید و درختان به كار رشد خود مشغولند در بطن گرم و خیسشان در خاك میدانم كه كودكانی هستند تا از اب برویند ومردانی كه طلا را پیدا كنند. روزهایی كه می اید و این خاكستر را با خود مبیبرد می دائم كه فردا دفتری تازه می خرم و در ان ارزوهایی را می زایم كه جیغ می زنند صدای بال پرنده ها خاموش میشود صدای نفس های سگ و چیزی جز سكوت سنگین خاكستر نمی ماند.
کاری که با من می کنی
همسان نوعی کشتن و زادن است.
بدل شدن
چون قلب سکه ای خام
به پا می خیزی
کوچک و مردانه راه می روی...
چیزی در من می انگیزد
همه چیز را گرد می اورم
کودک
به کوچه می دود
برای جمع کردن تکه های نا جورش
که نمی داند سیب می سازند یاخانه ای با دود خاکستری گرد..
همه چیز را رها می کنم.
چیزی در من می میرد
اینجا
چیزی می زاید
گریز پای و بی شکل بیرون دستان من
چون گردی
ره اورد باد
بر اشیای خانه
امروز از ان روزها نیست
که سفره های پهن شده در چمن را ببینیم
از دور
با شعله خرد ابی رنگ در کنارشان
که از لای دست های اویخته برگرمایش
چشمک می زند .
و لذت دردی سبک را
در مرز سفیدی و سیاهی چشم تاب اریم
نه ....
صداها مشغولند
به پیچیده شدن
و در ماندن از انکه حرفی باشند
و ان صفحه تاریک
به اخر رسیده
می چرخد
با خنده ای بلند
بلند
برای سوزنی که نیست بر جایش
***
امروز
به اواز پیچیده دست ها گوش می دهیم
که سرخ
بر مس می نوازند
با زنگی از سیم نقره ای و حباب سفید
***
در انتهای اخرین پیچ
به یاد اریم
که سری تکان دهیم
برای بدرود ابدی
و شب
بر ان نقطه سیاه معلوم
با شانه های خاکی از مرگ...
تا گدازه تمام تکان ها و صداهای نارس
از ما مگر اتشی سازد
برای روز نو
اتشی
برای روز نو
همان گونه
که می دانیم .